هستي مهربون

خرید بک لینک
یه بار خواب دیدم ماما جان توی آشپزخونه نشسته، می رم پیشش میگم ماما چرا رفتی؟؟ گفت: خوب باید میرفتم! گفتم اونجا خوبه؟؟ گفت خوبه (مثل حالتی که میگن ای.. بد نیست) بعد توی بغل ماما جان رفتم. البته جسم نب هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

تا یکشنبه ۲۴ تیر۹۷، ماما جان خونه بود. در این روز بیمارستان بستری شد و بهد از ۲ بار مرخص شدن کوتاه مدت ۲-۱روزه، دیگه نیومد خونه تا وداع ...

قربون پار ای مجال...

هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

۳-۴ شب پیش، باباجان خواب ماماجان را دید و تا صبح نخوابید، ولی نگفت چه خوابی بود. صبح هم که بیدار شد یک طرف صورتش ورم گرد و التهاب داشت ولی از اعصاب بود. صداش هم شبیه صدای میرمردها شدا بود اما بعد از ۲ هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

سال گذشته، این ساعتها، آخرین ساعات حضور ماماجان در خانه بود. شب رفت بیمارستلن..

من هم با چشم اشکبار رفتم هستی را از کلاس ریاضی آوردم....

این پیام را ۲۰ مرداد حدود ساعت ۸-۷ شب داشتممبنوشتم. ناقص موکد الان ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ را کلیک میکنم

هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

چند (۴) روز پیش بابا گفتموبایل را روی ساعت ۲ تنظیم کردم که دارو بخورم، وقتی زنگ خورد زنگو قطع کزدم و چشممو بستم. دیدم دارم توی حیاط خونه (البته این خونه نبود، حالت خونه مثل خونه خ۲۰ پشت به آفتاب بود، هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

مهراد را که میبریم مهد کودک، با گریه میمونه، ولی بعد آروممیشه!

چند بار همبابلجان از مهد آوردش خونه.

امروز که بردمش، گریه کرد و رفت طرف پنجره و گریهکنان گفت: پدربزرک میخوام!

احتمالا وقتی باباجان رفته بود دنبالش، مربی مهد گفته پدربزرگش اومده!

هستي مهربون...

ما را در سایت هستي مهربون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی